همه یک صدا خبر آمدنت را می دهند
و من شتابان به سوی تو می آیم
خودم را در آغوش صمیمی تو رها می کنم اما...
ادعای دلتنگی ات را باور می کنم و باز هم عاشق تر می شوم
مانند کودکی گمشده که دنبال مادرش می گردد تو را دنبال می کنم
سرمایی عجیب وجودم را پر می کند
و بازهم لحظه ای سخت...
خداحافظ!
حادثه ای غریب در راه است
فکر می کنم به کابوس آخرین دیدار
سردی تیغ را در دستانم لمس می کنم
فشار می دهم
تصمیم آخر....
کف دست هایم می سوزد
بوی خون فضا را پر می کند
خطی عمیق..
شاید جای این زخم برای همیشه به یادگار بماند
در کوچه های خلوت عشق پیدایت نمی کنم
رد پاهایت را گم کرده ام
به دنبال چه چیزی بیایم....
ترک های دلم ؟!
غبار های بی کسی ؟!
یا صدای شکستن غرورم زیر قدم های رفتنت ؟....
پیدایت می کنم حتی با رد پاهایی که زیر گرد و غبار دوری پوشانده شده است...
باز هم پاییزی دیگر
صدای ناله برگ های زرد در خیابان می پیچد
حجم نارنجی باد در فضا می رقصد
و این ها همه حضور تدریجی تو را خبر می دهند
شوریده وار و پریشان باریدن
حکایت شنیدنی باران
همه و همه سازنده سمفونی عشق اند...
.: Weblog Themes By Pichak :.