وسعت دل تنگی ام را از خواب های آشفته ای می فهمم دو قدم تا بهار فاصله است، اما اینجا در دلم هنوز پر است از زمستان.... زمستانِ نیامدنت بهار می شود بی حضورت بدون آمدنت نه...!! من تحویل نمی گیرم، سالی را که بدون حضورت تحویل شود... این روزها حالم خوب است احساس مزرعه ای را دارم؛ که ملخ ها محصولش را نوشخوار کرده اند...... دیگر نگران زخم شدن تنم، با داس ها نیستم.... جای دندان ملخ بهتر از رد پای مزرعه دار است..... آرزویم برآورده شد من داشتم با تو قدم می زدم منی که آرزوی راه رفتن با تو را داشتم، حالا ساعت ها بود در کنارت، شانه ب شانه ات با تو راه می رفتم چه فصل زیبایی است پاییز چه شکوهی دارند برگ هایی که خودشان را قربانی قدم هایت می کنند دست هایم را گرفته بودی و من چه آرامشی داشتم تو از خودت حرف می زدی و من سراپا گوش و چشم بودم حرم نفس هایت جانی تازه به من می داد و من در اوج شادی و آرامش بودم، که این خواب لعنتی تمام شد... امروز 2 سال شد 2 سال گذشت از ماجرای تو از ماجرای من از روزی که تو را در قلبم کشتم نمی دانم در این دو سال چند بار برای نبودن تصمیم گرفته ام حساب بار ها و روزها از دستم خارج شده است.... بیا و تو برای نبودنت تصمیم بگیر تو در بودنت تجدید نظر کن گاهی برای عزیز شدن باید نبود پس نباش.... خدا هم گاهی دلش می گیرد، او نیز مثل ما بغض می کند خدا هم گریه می کند، باران اشک خدا است که می بارد این اندیشه من است، اندیشه ای پوشالی اما گریه خدا با لبخندی به سوی ما پایان میابد با رنگین کمان، رنگین کمان لبخند خدا است بوی پاییـز می آید بوی رویا های کودکی بوی تو، بوی هراسان بودن های من، بوی عاشقی... مستی های پنهان بوی باران...!!! بیشتر از هر چیزی به تنهایی ام نیاز دارم سال پیش این موقع چه دلتنگت بودم هنوزم هستم.... اسمت چه آرامش بخش بود، به تنهایی ام نیاز دارم، که حواسم را پرت نکند چیزی، از نبودنت... از نبودن و رفتنت... عجب تابستانی بدون بستنی و فالوده... چندین چهار راه را بی وقفه می دود تا به جایگاهش برسد قدش به زور به شیشه ماشین ها می رسد کسی دیگر حافظ نمی خواهد، کسی را نداریم که برایش گل بخریم، زخم های قلبمان چسب زخم نیاز ندارد، عجب تابستانی بدون بستنی و فالوده... به گریه های مادرش فکر می کند به لرزش دستان پینه بسته پدرش به خواهرش که نمی دانست کجا است این است داستان بچه های خیابانی.... چند قدم تا کافه بیشتر نمانده قدم اول... قدم دوم... قدم سوم... صدای باز شدن در، تنهایی ام را به پشت صندلی می اندازم قهوه لطفاً لرزش دستانم هم تلخی اش را به رخ می کشد او نیست، اما یادش همیشه با من است...
که با دیدنشان بیداری ام را به کابوس کشانده اند....
جایت خالی است در لحظه لحظه هایم،
در لحظه هایی که هر کدام بعد از نبودنت قرن ها طول می کشند
کاش یک روز کامل بودی
تا مرا از تمام شب زنده داری هایم
برای خیره شدن به قاب عکس خالی ات رها می کردی....
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت |
